تبليغاتX
مهاجر
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 23:17  توسط   | 

امسال بر خلاف سالهای دیگه من و پدر و مادرم  همراه خواهرم تنها تو خونه خودمون و چهار نفری سال جدید رو شروع کردیم ، بر خلاف سالهای دیگه که همه خانواده خاله و دایی ها  به خونه  مامان و پدر بزرگ میرفتیم و در نبود انها عید را جشن میگرفتیم  . اما امسال عید نسبت به سال های دیگه من حال بهتری داشتم هیچ سالی دم سال تحویل دعای یا مقلب القلوب و الابصار اینقدر بهم نچسبیده بود .شاید به این خاطر بود که امسال تونستم در کمال آرامش به خودم فکر کنم و به کارهایی که کردم ،نمیدونم ولی احساس خوبی بود هر چی بود /

همه سال که میخواد تحویل بشه آرزو میکنن، من هم کلی آرزو کردم  اما امروز جز معدود روزهایی بود که احساس میکردم خدا داره نگاهم میکنه  و خیلی بهم نزدیکه .

سالی که گذشت سال بدی نبود اما این اواخر طبق میلم نگذشت و به بدی سپری شد امیدوارم که سال۸۸ ابن طور نباشه و همه شما مثل من که آرزو کردم به آرزوهام برسم به آرزو هاتون برسین .

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:27  توسط   | 

این نیز بگذرد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 12:49  توسط   | 

نمیدونم ، این روز رو تبریک بگم یا نه .ولی خب من زیاد علاقه ای به این روز ندارم .در هر صورت اغلب دختر و پسر ها به هم تبریک میگن و هدیه میخرن من هم تبریک میگم .تا به حال فکر کردین که 14 فوریه چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ شادی یا ترس؟ آیا می دونید که متولدین ماه های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به این رویداد به اصطلاح  رمانتیک دارند و دوست دارند ولنتاین را به صورتی متفاوت جشن بگیرند؟

برج حمل (فروردین)

شما بیشترین کارت ها، گل ها، و شکلات ها را هدیه می گیرید. البته فکر کنم بدتان هم نمی آید که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستید!


برج ثور (اردیبهشت)

یک دسته گل قاصدک، شکلات های ارزان قیمت و شامی در یک رستوران فَست فود؟ نگران نباشید، احتمالاً دارید کابوس می بینید!


برج جوزا (خرداد)

متولدین این ماه مثل سایر کارهایشان، امشب هم با دو نفر قرار دارند، و آخر شب را هم با دوستانشان برنامه می گذارند.


برج سرطان (تیر)

فکر می کنم برای متولدین این ماه هیچ هدیه ای از یک دستمال ابریشمی گلدوزی شده و یک بسته شکلات قلب شکل بهتر باشد.


برج اسد (مرداد)

یک شاخه گل رزی که معشوقتان برایتان فرستاده است اصلاً خوشحالتان نمی کند. فکر می کنید لیاقت حداقل صدها شاخه گل را داشته اید!


برج سنبله (شهریور)

اصلاً دوست ندارید که جعبه شکلاتی را که هدیه گرفته اید را با کسی سهیم شوید. همه اش نگران این هستید که مبادا یکی به آنها ناخنک بزند یا گل هایتان را بو کند!


برج میزان (مهر)

به هر کسی که می شناسید کارت ولنتاین می فرستید: آرایشگرتان، معلم هایتان، بقال محل، پسر خاله ی بقال محل و...دوست ندارید هیچ کس این شب احساس تنهایی کند.


برج عقرب (آبان)

برخلاف معمول شما اصلاً دوست ندارید که شب ولنتاین شام را بیرون صرف کنید. ترجیح می دهید یک شب رویایی را در خانه در کنار معشوقتان بگذرانید!


برج قوس (آذر)

اصلاً دوست ندارید برای کسی کارت ولنتاین بفرستید! اگر کسی بیشتر از آن چیزی که منظور شما بوده از آن کارت استنباط کند چه؟ به خاطر همین خودتان را به فراموشی می زنید که انگار یادتان رفته ولنتاین چه روزی است!


برج جدی (دی)

بوی گل شما را به عطسه می اندازد و اصلاً هم از شکلات خوشتان نمی آید! درعوض به نظرتان هیچ چیز برای ولنتاین بهتر از یک هدیه ی گران قیمت نیست!


برج دلو (بهمن)

دوست ندارید از روال عادی زندگی بیرون بیایید. همان چای گیاهیتان را می خورید و اصلاً هم فکر نمی کنید خوردن کمی شکلات باعث شود که مثل بقیه شوید!


برج حوت (اسفند)

عاشق اینجور مراسم ها هستید! اصلاً به امید همین روزها زندگی می کنید! فکر میکنید اگر هر روز زندگی ما آدم ها ولنتاین بود و همه به هم گل و شکلات هدیه میدادند، دنیا بهشت می شد!

پی نوشت : در مورد ماه تولد من(شهریور ) تا حدودی این فال درسته ،مخصوصا اگر شکلاتی که هدیه میگیرم تلخ باشه و گلی که هدیه میگیرم رز باشه چون ترجیح میدم که خودم بوش کنم و سالم نگه دارمش تا خشک بشه و تو گلدون مخصوصی که الان نزدیک به ۶۸ گل رز توش نگه میدارم و هر کدوم یادرگاری هست ازش نگهداری کنم .

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 12:14  توسط   | 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم

خدا پرسید ،پس تو میخواهی با من گفت وگو کنی

من در پاسخ گفتم :اگر وقت دارید

خدا خندید : وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند ؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان 

اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند ،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند .

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولهایشان را از دست میدهند تا سلامتی خود را به دست آورند .

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده .

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای میمیرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند .

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت :بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند ،فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزندکه دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

 بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

من با خضوع گفتم :

از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم .آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خدا لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند : من اینجا هستم ، همیشه .
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:14  توسط   | 

 روز جمعه در حالی که من در تنهایی خودم بودم  و به کار های نکرده ام فکر میکردم و همچنان دپرس به سر میبردم  تلفن خانه مان به صدار درآمد اول میخواستم خودم جواب بدم اما پشیمون شدم و گوشی رو به مادرم دادم ،مادرم هم بعد از کلی احوال پرسی گوشی رو به من داد  وگفت با تو کار دارن من هم از اونجایی که هیچ کدوم از دوستام شماره تلفن خونه رو ندارن کلی شوکه شدم و با تردید گوشی رو گرفتم وقتی صدای کسی که پشت خط بود رو شنیدم یک لحظه ذهنم به سمت دوران بد و خوب دانشگاه رفت .ستاره پشت خط بود یکی از دوستان دوران دانشگاه که همیشه با من بود و پس از امتحانات پایان ترم به کرمانشاه رفته بود . بعد از کلی از این طرف و اون طرف ستاره یه حرفی زد که کلی تونست خوشحالم کنه یعنی فکر میکنم تنها خبری که تو این مدت تونست منو خوشحال کنه همین بود .البته کلی اول قسمش دادم تا راستشو بگه چون اصلا باورم نمی شد که ازدواج کرده باشه ! زنگ زده بود که منو برای عروسیش دعوت کنه البته برای حدود ۲ ماهه دیگه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 20:4  توسط   | 

دریا چه دل پاک و نجیبی دارد

چندیست که حالت غریبی دارد

آن موج که سر به صخره ها می کوبد

با من چه شباهت عجیبی دارد

احساس میکنم امروز کمی بهترم  امروزدو هفته است که روزنامه توقیف شده دیروز هم جلسه ای در خصوص توقیف روزنامه در انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار شد که من نرفتم و ترجیح دادم همچنان کنار بخاری بخوابم ، من که اصلا امیدوارم نیستم که روزنامه دوباره چاپ بشه اما مثل اینکه مهران کرمی امیدواره یا حداقل اینجوری نشون میده .هر چند که من قصد داشتم بهمن ماه از بچه ها خداحافظی کنم و به جای دیگه برم اما از توقیف ناراحت شدم. خیلی روز بعدی بود هنوز چند دقیقه ای از صحبت خانم مفیدی در خصوص توقیف نگذشته بود که بچه های روزنامه اعتماد ، اعتماد ملی و عکاس همشهری جوان به روزنامه آمدند خیلی حس بدی بود ، بدتر از همه این بود که دو تا از دوستانی که در محیط کار با اون ها همکاربودم  بد جوری حالم رو گرفتن ، دقیقا زمانی که بچه ها تماس میگرفتن و ابراز تاسف میکردند این دو دوست (که البته من روی دوستیشون اصلا حساب نمیکنم و فقط اصطلاح دوست رو یدک میکشند ) تماس گرفتن و ابراز خوشحالی کردند ! البته این ابراز خوشحالی در پس کلامشون بود و نه واضح .این موضوعه که بد جوری آدمو نا امید میکنه و آدم دلش میخواد سرشو بکوبه به دیوار .

پینوشت:امروز تصمیم گرفتم عنوان وبلاگم رو عوض کنم ، نمیدونم عنوانش خوبه یا نه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 11:58  توسط   |