تبليغاتX
مهاجر

3 روز پيش ازخانه  كه اومدم بيرون  به چند مورد جالب برخوردم اول اينكه ماشين پرايدي را ديدم كه در راننده باز بود و با يك پارچه به كمربند ايمني ماشين بسته شده بودوطوري بود كه داخلش مشخص بود، راننده اون خيلي راحت داشت به رانندگي خودش ادامه مي داد و ما موران پليس هم عين خيالشون نبود كه در اين ماشين باز است در حالي كه اين قانون را گذاشتند كه بسن كمر‌بند ايمني امر واجبي است وعدم رعايت اون جريمه دارد.

چه برسد به اينكه در ماشين اون هم راننده اش در حال رانندگي باز باشد.

دوم اينكه وقتي از ماشين پياده شدم با يك مردي برخوردم كه داشت تو صندوق صدقات فضولي ميكرد اما فكر كنم كنجكاو شده بود ببيند توي صندوق چه قدر پول  وجود دارد چون صورتش را چسبانده بود به اون و با چشماش سعي مي‌كرد داخل اون را ببيند كمي كه  جلوتر رفتم..

در ميدان هفت تير با يك منظره جالب روبرو شدم ديدم كنار ميدان داخل چمنها يك زير‌انداز پهن شده و زيران هم دو تا مرغ سفيد و خوشگل خوابيدن و يك ترازو براي كشيدن وزن جلوي انهابود .و يه  جفت كفش كه صاحبش نبود وحكايت از وجود يه مرد رو مي كرد وجود داشت. تصميم گرفتم از انها عكس بگيرم  تا امدم اينكار را انجام بدم يك پسر بچه اومد و دادو فرياد كه چرا عكس مي گيري تا امدم توجيه اش كنم كه كاري با بساطش ندارم نگهبان انجا پيداش شد و گفت هي! مادمازل از سبزه‌ها برو بيرون مي خواهي ما رو بد بخت كني؟ رو به پسر بچه كرد و به اون هم گفت تقصير تو هست كه اين خانم اومده داخل ميدان مي خواهي همين الان بگم بيان بساطت رو جمع كنند؟ خلاصه  به هرطريقي كه ميشد عكسم رو گرفتم ولي متاسفانه به لطف بعضي ها عكس از دوربينم پاك شد البته بگذريم از اينكه قرار بود متكديان وبچه هاي كار وهمينطور معتادين ازسطح شهر جمع اوري بشوند و به مردم هم گفته ميشد كمكهاي خودشان را به  كميته امدا بدهند تا نيازمندان واقعي برسد .اما اين طرح هم مثل بقيه طرحها كه مي خواستبند اجرا كنند عملي نشدو ما هنوز به وضوح انها را در هر ساعت از شبانه روز و در هر جايي ميبينيم

 

جالبتر اينكه وقتي به خانه بر‌ميگشتم ديدم 3تا پسر بچه سر همان صندوق صدقات هستند و داشتند به هر شكلي كه شما فكر شو بكنيد اون را خراب كنند و پولهاي داخل صندوق را بيرون بيارند .هيچ كس هم به كارشان اعترض نميكردو همه فقط تماشا ميكردند .البته شنيده بوديم كه دزدها به صندوق صدقات هم دستبرد زده اند اماديگه نديده بوديم اون هم تو روز روشن!!!!!!!!!!!!

 

نزديك خانه كه شدم ديدم وسط اتوبان يك پيكان سفيد رنگ چپ كره بدون اينكه تصادفي شكل بگيردو يا حتي كسي آسيب ببيند.راننده اون هم بيرون ماشين ايستاده بود و فقط نگاه مي كرد ،بنده خدا از  ماشينش چيزي نمانده بود سقفش چسبيده بود به لاستيك هاشو..........

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 12:50  توسط   | 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

اب می خواهم ،سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ؟آفتاب!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد برپشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخرتیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد میشوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نا بسامانی بس است

کافرم!دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم،بت پرستم،بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستم تحفه بازار ماست

درد می بارد،چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشکفتن بس است

روزگارت باد شیرین!شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه !در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود!

وای!رسم شهرتان بیداد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی ،کسی مجنون نشد

اسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم دست و پایم بسته بود

تیشه گر اوفتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این وآن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 13:19  توسط   | 

این تیتری بود که در تاریخ 23 مرداد ماه امسال در صفحه 14 روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسید. زمانی که من به دادگاه خانواده 2 برای تهیه خبر رفته بودم و با زنهایی که به انجا امده بودند صحبت می کردم و دلیل امدنشون را می پرسیدم ناگهان با زنی روبرو شدم که صورتش کبود شده بود به همین دلیل توجه ام رو به خودش جلب کرد اما آنقدر عصبانی بود که زنی که به همراهش آمده بود هم نمی توانست نزدیکش بشه. اما بالاخره رفتم کنارش ایستادم تا هر طوری که می تونستم سر صحبت را باز کنم اما او بدون توجه به من این طرف و اون طرف می رفت من هم به دنبالش . هنگامی که روبروی در شعبه اجرای احکام ایستاده بود بدون مقدمه گفتم: خانم شما چرا اومدی؟ یه نگاهی انداخت و گفت: نمی بینی؟ شوهرم کتکم زده.........گفتم اومدین از همسرتون جدا شید؟ گفت نه ،برای مهریه اومدم. پرسید تو چرا اومدی نکنه تو برای طلاق اومدی یا اینکه شوهرت دست بزن داره؟وقتی با سکوت  من روبرو شد گفت حق داری چیزی نگی من تا به حال 4 بار ازدواج کردم اما در  هیچ کدامشون شانس نداشتم .وقتی ازش خواستم بیشتر توضیح بده گفت : ( اولین ازدواج) در سن 12 سالگی با پسر خاله ام ازدواج کردم اما 2 ماه بعد به دلیل اینکه مادر شوهرم کتکم میزذد  از همسرم جدا شدم. (دومین ازدواج) در سن 19 سالگی بود که حاصلش یک دختر بوداما به دلیل اعتیاد همسرم از او جدا شدم.(سومین ازدواج)در سن 20 سالگی بود که اینبار هم به دلیل دخالتهای خانواده همسرم از او نیز طلاق گرفتم (ازدواج چهارم ) در سن 25 سالگی بود که در حال حاضر به دلیل اینکه همسرم مرا کتک میزند و دخترم را از خانه بیرون می کند امده ام تا تقاضای مهریه کنم اما از همسرم نمی خواهم جدا شوم.

 

تمام  اینها را گفتم تا یک اتفاقی که دیروز برای من افتاد را بگم .وقتی از خانه به طرف دانشگاه میرفتم با این زن بر خورد کردم اول من رو نشناخت اما وقتی کنارش نشستم و خودم رو معرفی کردم گفت که از همسرش جداشده چون دخترش مجبور بوده شبها بیرون از خانه زندگی کند از اینها گذشته متوجه شدم که یکی از همسایه های ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 10:47  توسط   |