سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
میم مثل مادر ،میم مثل مریم، میم مثل مادر.این دیالوگ اخر گل شیفته فراهانی بود که در نقش
سپیده ایفای نقش می کرد.قبل از اینکه این فیلم رو ببینم تعریفش رو از دوستانم بسیار شنیده بود بودم وخیلی هم دوست داشتم که این فیلم رو ببینم تا اینکه دیروز با چند نفر از دوستان خوبم برای تماشای این فیلم به سینما استقلال رفتیم.وتی که وارد سالن نمایش فیلم شدیم همهمه خاصی حکم فرما بودو هر چه بیشتر از زمان فیلم می گذشت این شلوغی کمتر میشد،وقتی هم که فیلم رو به اتمام بود تنها صدایی که به گوش ممی رسید صدای هق هق بود.زن ومرد هیچ فرقی نمی کرد.من واقعا اولین باری بود که در سینما اشک ریختن مردها رو میدیدم و به خاطر همین هم خیلی برام جالب بود.بعد از فیلم سام و نرگس که شاید 4 یا 5 بار اون رو دیدم این اولین فیلم بود که تونست روی من تاثیر بگذاره و به دلم نشست.مخصوصا اون قسمت از فیلم که شعر عارف رو بچه ها میخونند واقعا زیباست.
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم ،جایت رانمی گیردو...........................
دیگه یواش یواش داشت قبول میکرد که مادرش داره بار و بندیل خودش را می بنده و برای همیشه از کنارش
میره .با دیدگان پر از اشک و دلی مالا مال از درد و اندوه نگاههایش را به صورت زرد وتکیده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری می خواست که نفس های اخرش عمرش رو روی همان تخت بده و از این دنیای لعنتی برای همیشه خدا حافظی کنه.....
پسر کوچولوی 9 ساله به این فکر میکرد که بدون مادرش چی کار باید بکنه و از اینکه تنها بمونه میترسید.نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود دیگه حتی قادر به گشودن چشمهاش هم نبود .تا اینکه پدرش گفت :پسرم بلند شو برو بیرون، سنگینی خاصی در اتاق حکمفرما بود مثل اینکه همه چیز رنگ عزا گرفته بود اون نمی تونست در اون لحظه مادرش رو ترک کنه، مادرش رو بغل کرده بودو انچنان اون رو می بویسید که انگار سالهای زیادی که مادرش رو ندیده. مادرش دستهاش رو به طرف صورتش دراز کرد ولی نیمه های راه متوقف شد! پشیمون نشده بود ولی دیگر قادر نبود بیشتر از این دستهاش رو بلند کنه .قطره های زاشک از روی گونه های مادرش سر می خوردند و روی بالش غرق میشدند،مادرش ایندفعه بلند تر گریه میکرد اما بعد از چند ثانیه با پسر کوچولوی 9 ستاله خدا حافظی کرد
فارسي را بهنام «يكي بود، يكي نبود» منتشر كرد. است. از اين گذشته جمالزاده بيش از ديگران به هنر داستان كوتاهنويسي توجه دارد. شايد پيش از او نويسندگان فرصت اين كار را نداشتند يا قصهنويسي را در شأن خود نميديدند
. محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. وي 17 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
از آثار اين نويسنده به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323، «قلتشن ديوان» 1325، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326، «معصومه شيرازي» 1333، «تلخ و شيرين» 1334، «شاهكار»1337، «كهنه و نو»، «قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338، «هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342، «آسمان و ريسمان» 1343، «مركب محو» 1344، «قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352، و «قصه ما به سر رسيد» 1357، ميتوان اشاره كرد.
نمیدونم از کجا شروع کنم نمیدونم .....
فکر کنم 2 ماهی بشه که مطلبی در وبلاگم ننوشتم خیلی از دوستانم هم درباره این موضوع به من گفتن اما تو این چند روزی که گذشت خیلی از مسایل بو د که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود واقعا روزهای سختی رو دارم پشت سر میگذارم نمیدونم شاید هر کس جای من بود تا الان دیوانه شده بود، این رو دارم جدی میگم تازه الان به این حرف رسیدم که وقتی آدم یک بار بد شانسی بیاره پشت سر هم از در و دیوار براش بد شانسی میباره . درست مثل من.
نمیدونم دیگه چی بگم ولی خیلی سخته که آدم سر دو راهی که چه عرض کنم هزار راه قرار بگیره و بدونه اگر یک اشتباه بکند همه چیز خراب میشه ، فقط یک اشتباه و تمام.....
ای کاش میتونستم حداقل با یکی حرف بزنم تا خودم رو تخلیه کنم اما حیف که نمی خوام با کسی درباره مشکلاتم صحبت کنم ...