خوووب بالاخره شنبه امتحانات پایان ترم دانشگاه هم تموم میشه و یه نفس راحتی میکشم ،امروزم بعد
از یه مدت نسبتا طولانی به دادگاه خانواده رفتم البته یکی از
آقایونی که به دلیل عدم پرداخت مهریه
همسرش به زندان رفته بود میگفت : دادگاه رسیدگی به حقوق
زنها ،چون مردها در این دادگاه هیچ
حقی ندارند و فقط محکوم میشن .
در هر صورت با افراد زیادی صحبت کردم که اکثرا هم خانم
بودند .یکی میگفت 10 سال که ازدواج
کردم،شوهرم قبل از من 3 بار ازدواج کرده بود من هم همسر چهارمش بودم ،آدم شکاک و معتادی
بود،منو کتک میزد،به اسم من چک مینوشت و امضا منو جعل میکرد که به همین دلیل هم مدتی در
زندان بودم تا تونستم رضایت شاکی هاشو بگیرم ،تمام وسایل خونمون رو فروخت من هم به هیمین
دلیل تقاضای طلاق کردم اون هم وقتی دادخواست طلاق رو دید اومد جلوی در خونمون و من رو به قتل
تهدید کردو.......اگر بخوام قصه زندگی همه اونها رو براتون تعریف کنم شاید حوصلتون سر بره اما خوب
اکثر خانموم هایی که میخواستند از همسرانشون جدا بشن به خاطر خیانت همسرانشون بود .
یکی بعد از 31 سال زندگی و با وجود داشتن 3 فرزند بزرگ در کمال اطمینانی که به همسرش داشته
متوجه شده بودکه همسرش 10 ساله که یک زندگی پنهانی با خانمی دیگیه ای داره وصاحب یک پسر
4 ساله هم شده.
یکی دیگه از عشق زیاد همسرش شکایت میکرد و میگفت شوهرم به خاطر عشق زیادی که به من داره
نسبت بهم سوئ ظن پیدا کرده به طوری که تلفن هامو کنترل میکنه،از خونه اجازه ندارم بیرون برم و با
کسی رفت و آمد کنم و..
و اما عشق............
گفته اند ( اگر زندگی را با همه آنچه که در اوست دوست داشته باشید زندگی نیز به شما عشق خواهد ورزید. آری..
دیروز که داشتم کمد کتابهامو تمیز میکردم ،کتاب ادبیات ترم اول دانشگاه رو دیدم ویه
نگاهی بهش انداختم تا اینکه یکهو چشمم خورد به این شعر آمدی جانم به قربانت ولی حاللا چرا .... نمیدونم ولی فکر میکنم که اکثر شما ها هم این شعر رو شنیدید منم مثل شما اما با این تفاوت که نه میدونستم مال کیه و نه کامل اون رو بلد بودم به خاطر همینم تصمیم گرفتم بنویسم تا اگر شم هم نشنیده بودید اون رو کامل بخونید و بدونید که این شعر رو محمدحسین شهریار برای معشوقش گفته :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من،لالا چرا
آسمان چون جمع مشتافقان پریشان میکنئد
در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل زیباحزین
خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
شاید اکثر ما روزانه حدود 2-3 ساعت از وقتمون رو در ترافیک و پشت چراغ قرمز
میمونیم،جالب اینجاست زمانی که عجله بیشتری داریم این زمان بیشتر میشه. با طرح زوج و فرد کردن خودروها هم هیچ مشکلی تا الان حل نشده.
یکی از مشکلاتش هم اینه که توی این سرمای استخوان سوز تاکسی،اتوبوس و یا وسیله هایی که کلا وظیفه جا به جایی مسافران رو دارند دیر میرسند اون توی اینهمه آلودگی هوا.چراغ قرمز هم که دیگه هیچی،آدم اینهمه پشتش می ایسته تا سبز بشه و فقط 30 ثانیه وقت داره تا بخواد از اون عبور کنه .تازه اون هم یکهو از 20 میره روی 5 ثانیه ،من فکر نمیکنم هیچ کنترلی در این خصوص انجام بشه.
دیروز هم من توی یه همچین شرایطی بودم که باعث شد ساعت 10 شب برسم خونه ،واقعا حس بدیه که آدم از ساعت 7 تا ساعت 10 شب توی ترافیک باشه . پشت چراغ قرمز.............
راننده ها هم که نمیخوان کم بیارند فقط بوق میزنند.